|
تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند.
|
نیرنگ بود و تزویر..!
زان تاح صخره ی پست
عشقت بلند بادا....
شیرین در انتظار است
با کاروانی از شور.........
در صخرگاه بیس تون
آید تو را به دیدار
فرهاد دل قوی دار
با هر چه عشق نام تو را میتوان نوشت
با هر چه رود نام تو را میتوان سرود
بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را ......... با دستهای خوشگل تو میتوان گشود...!
یا حق
به افتخار تمام مورچه هایی که بعد از این همه کار ... یه قطره عرقم
نمیریزن ...! به افتخار تمام پروانه هایی که وقتی رو گلا میشینن ...
بالاشونو تا میکنن تا جا واسه بقیه هم باز شه ...!
به افتخار تمام قاصدکایی که به یه فوت قانعن تا کل گرمای تابستونو پشت
سر بذارن ... به افتخار زنبور که با دمش نیش میزنه نه با زبونش ...
واسه دل قناری ای که بجای آواز خوندن ... فال حافظ میده دست مشتری
... به افتخار همه ی حشرات ریز و نامرئی که موسیقیه برگای خشک یه
باغ پاییزی رو رهبری میکنن ... به یاد همه ی کرمای شبتاب که اسمشون
تو قصه های بچگی هیچوقت جا نموند ....
به افتخار دیوارای کاگلی بارون زده که عطرشونو مفت و مجانی تو دل
کوچه باغا رها میکنن...
واسه دل تمام گورخرایی که خودشونو تو قفس تنشون زندانی کردن ...!
به افتخار صابون که کف میکنه و واسه دل ویروس که کفش میبره...
واسه خاطر چراغ راهنمایی که اگه ترس از جریمه نبود ... هیچکی تحویلش
نمیگرفت...!
به افتخار مرد و نامرد که دل نوشته هامو به اسم خودشون کپی میکنن ...!
به افتخار خورشید که خمیازشو پشت ابرا قایم میکنه و خندشو به پای
زمین میریزه ... ! واسه حرمت دل شکسته ی آسمون که وقتی بغضش
میترکه و اشک میریزه ... آدما بهش میخندن...!
به افتخار کوه که یه عمره از جاش تکون نخورده و کمرشو خم نکرده...! به
افتخار زمین که همه ی نگاهای سربه زیر بهش خیره میشن و به آسمون
فخر میفروشه... !
به افتخار آب ... آتیش ... باد ... خاک ... زلزله ... طوفان ... بلا ... گرفتاری و
مصیبت که زندگی رو از ینواختی به در کردن...! به افتخار همه ی اشتباها و
غلطایی که تو زندگی کردم ...! به افتخار تنهایی که سگش از هر نژادی که
باشه به دنیا آدم شرف داره...!
و واسه دلخوشیه دل حضرت عشق که فکر میکنه رد پاش تو خط پیشونیه
همه ی آدما دنبال میشه و اشتباه میکنه ... !
به افتخار من که اسم آدم رو از دنیای به این پر افتخاری خط زدم
"و به افتخار همه ی تنهاییهام"
گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد
و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض.............
تا بیاید از راه .........................
از خم پیچک نیلوفرها!
روی موهای سرت بنشیند یا که از آب کف دستت بخورد
"گاه یک سنجاقک همه ی معنی یک زندگی است"
عطری آغاز گردید
و یادی زنده
و ... من سرشار از زندگی!
روزگاری من به خواب دیدم که پروانه ام !
بال افشان و بی قرار ............... شادمان به گشت بال می زدم !
پریدم از خواب ...!
خودم بودم... !
پروانه پرید یا من خواب می دیدم ؟!
من پروانه ام یا پروانه من است !!!
اینجا هم پیدا کردم...
همین نور پاکیزه را ...
که میوزد از سمت چشمهای قشنگ تو!
... آدما روز تولدشونو جشن میگیرن !!!
قصه های صبوربانو این بار با یه کوله بار تجربه ی متفاوت شروع میشه.... چقدر بزرگ شد! در عرض این چند روز... چقدر بزرگ شد!!!
صبوربانو این دفه حرفای دلشو به سنجاقکی که روی آئینه ی طاقچه ی مادربزرگ نشسته میزنه...
مخاطب عوض میشه...
لحظه ها میگذرن...
عشقا میمیرن... ولی علاقه به تو عزیز گرامیه دلم مانا و همیشگیه .... تو ... تو ... توئی که خدا بهت میگن...............
عطرت تو ریه هام نشسته و مهرت تو قلبم/ جون میدم واسه ثانیه هایی که بهم نیگا میکنی.... چقدر صمیمی و لذت بخش با تو بودن و من ... من .... من ناشی ازت غافل بودم
اگه ولم کنی از صبح تا شب قربون صدقت میرم عزیز گرامیه دلم ...
تا حالا اینجوری نیگات نکرده بودم... چقدر قشنگی ... چقدر ماهی... چقدر تشنه ی نزدیکی به تو بودم و این عطش طولانی تو سرابای کاغذی میخواستم سیراب کنم....
آینه و سنجاقک شنیدن و اشک ریختن...
واسه حرمت نفسای صبوربانویی که این دفه با چشم دلش داشت نیگا میکرد...... انگار شور و جذبه ی یه اتفاق ناکام حالا شراب عشق صبوربانو شده و اونقدر مستانه با معشوقش حرف میزنه که حجم اتاقی که توش بود ظرفیت این همه معاشقه رو نداشت .........
حالا سنجاقک بالاشو میده به آیینه
آیینه انعکاسشو میریزه تو وجود صبوربانو و حالا اونه که یه جفت بال داره واسه اینکه پر بکشه
پر بکشه از این ابتدای متروک به سرآغاز
آغاز ... آغاز
به قول گلی ترقی اگر بنویسم ... حالم بهتر میشود! "بهتر تا کجاها؟؟؟؟" تا حد شیرین مرگ : چند روزیست احساس میکنم کالبدم سنگین است!!!
.................... چرا دارم ادبی مینویسم؟؟؟ مگه اینا دل نوشته هایی برای سبک شدنم نیستن؟!
پس به کی مربوط که فعل و فاعل رو جابجا کنم یا رای مفعول رو اول جمله بذارم یا آخرش؟؟!.... اصلا به کسی چه مربوط که من ترجیح میدم با یه مشت قرص خودمو راحت کنم یا کاتر رو بردارم و دست و بالم رو خط خطی کنم!!!
اصلا به ذهن مسموم تو چه مربوط اولین سیگار یواشکی دختر همسایه ... دودش تا کدوم خرپشته رفته و حالا تهمت روسپیگری بهش میزنن................!!!!
چقدر میون این حرفا مدیون صداقتم هستم.... های صداقت بی پروا! همنشین سفره ی یه رنگ درد دلهام..... بذارید بمیرن همه ی خاطراتی که با تشنگی شنیدن او میگویی.......... او ... او ... او آمد ... او رفت ... او زخم گذاشت ... او شبح مرهم بود ..... او رفت من مردم
چشماش چه بی پروا دروغ میگن... چه بی معناس توی جمع و ذهنش تندخو در تنهاییاش
.................... تو عزیز گرامی دلم منو منم بپندار
مطلوب جمعهای از ما بهترون منو منم بپندار.................... هر حرف و هر کلمه و هر جملمو منم منم بپندار... این سوغات ذهن معیوب دوستان است
.............................. چه نابهنگام به انتظارت نشسته ام مرگ عزیز
یار وفادار.... دوست گرامی... میخوانمت!