![]() |
![]() |
|
| تنها جان تو و جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند. |
|
من به دنیا آمدم! تنها متفکر کنجکاو به دنبال هستی خود از این سو به بیکران نظر افکندم و یافتم که چه محدودم و کائنات چه بی انتها........ در گوشم نجوایی زمزمه شد که تو را نیمه ایست... پیدایش کن و در آغوش بگیر! سفر آغاز گردید! تنها متفکر کنجکاو و اینک دلتنگ............! حسی تازه در وجودم سرازیر گردید: دلتنگی برای که ؟!! برای چه..........؟!! آیا این احساس سوغات اولین نام بردن از نیمه ی گمشده ی وجودم است؟!! سفر را از درون آغاز کردم...چه بالغ چه رگها چه پیوند چه احساس......... بیرون هوا در جریان است. ذرات به هم میخورند //// متلاشی میگردند: ناپیدا / ناپدید / بی احساس....! فریاد مسافران چه زاده ی با من چه زاده ی دور ازمن در رنگی بنام شب می غلطد... پیدا نیستی ای همسان گریزپا.......... چند بار خواندمت؟؟؟ به اسم به شوق به اشک و همچنان اشتباه............. رسوائیه دل در برابر عقل و هجوم خلائی شبانه!!! سفر آغاز گردید تنها سفر دنبال شد تنها و سفر پایان خواهد پذیرفت به زودی باز هم تنها؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:18 توسط نون.عین.گاف |
|
|
........... چشم ها با این همه زیبا بود. غم انگیز و زیبا.... خانه ی چشم ها گرچه گود رفته بود... اما نگاه از روشنایی تهی نبود........... و قامت زن گرچه پیوسته استخوانهای ریخته در پوست می نمود... اما خمیده نبود............ راست و ایستاده بود.
............. درون این تن کشیده .... روحی زخم خورده در خود می پیچید!!! این روح اما لهیده نبود. پرخاشی فروخورده را... روح زخمی در خود می آراست و نه زوزه ای دردمندانه را! .......هم از این بود اگر چشم های لیلا چنان زیبا مانده بود: درخششی سمج از قعر نومیدی...!
"برگرفته از کتاب جای خالی سلوچ اثر محبوب محمود دولت آبادی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 15:56 توسط نون.عین.گاف |
|
|
روزها... هنگامی که چشمان دخترکان عابر در گذر ثانیه های قرارشان سوسو میزند
............... من دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! شبها... وقتی پنجره ها نقش قاب دلبرکان شب زنده دار را بازی میکنند ............... من دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! آن هنگام که دلدادگان را در سیر و سلوک مرید عشق می بینم ............... دلم برای با تو بودن تنگ میشود !!! در طلاریزان پاییز ... نقره کوبان زمستان و بی پرده بگویم در هر ثانیه ای که برایم باقی مانده ............... دلم برای با تو بودن تنگ خواهد شد !!! دردی پاک پاداش این همه دلتنگی برای با تو بودن است عزیز گرامی دلم... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 19:26 توسط نون.عین.گاف |
|
|
آقای چشم عسلی یک افسانه بود...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 12:35 توسط نون.عین.گاف |
|
|
عقیق خیال آقای چشم عسلی رو نقطه طلائیه قلب صبوربانو سایه انداخته و این تصویر هرروز و هرروز عین همون پرنده کوچیک افسانه ای توی دلش خاکستر میشه و از نو جون میگیره!!!
خدا بهش رحم کنه!!! کاشکی میشد یه تسبیح بگردونم و حاجت روا بشم!!! اون وقت مراد دل همه رو یه جا تو بغچه ترمه... لابلای بوته جغه و اطلسی بیپیچم و برم سر وقت نیاز....... داره کم کم یه چیزایی یادم میاد......... چند روز پیش که رفته بودم شمعدونیای سر حوضو آب بدم ... آقای چشم عسلی رو دیدم که از ته باغ به گنجیشک میگفت: " ای کاش حالا که داری میری سلام گرم منو هم به صبورکم برسونی....... قاصدکا این روزا خیلی سر به هوا شدن! " آخ که چقدر دلم میخواست داد بزنم و بگم : آقای نازنین......... دیگه جنبشی توی دنیا نیست! .... جنونی سخت شگرف در این جدایی توی کالبد زمین ریشه کرده..... که بگم : آقای گل .... خبر دارم که هر شب یه ذهن نانجیب تو انتهای موذی یه جمله شکل میگیره!!! .......... ولی آخه تحملت کجا رفته؟!؟ بازم میخوای زود از کوره در بری و بازی نور و سایه مونو بهم بزنی؟!؟ گیرم ته تموم آرزوهاتم خط خورده باشه .... پس آخه حرمت نیگاه سر به زیر صبوربانو چی میشه؟؟؟ پس تکلیف این هزاروهفت کار سختی که تو این سالهای تنهایی با یادت انجام داده ... چطور میشه؟! .................. اما ... بازم دلم نیومد بازم دلم نیومد سفره گله گی رو پیشش باز کنم...................... آخه هنوزم تو نیگاه آقای چشم عسلی یه چیزی بی تابی میکرد... یه چیز شبیه ترجمه ی نون.عین.گاف |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 0:26 توسط نون.عین.گاف |
|
|
و این منم ....... زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی زمان گذشت..! زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت............ من راز فصل ها را میدانم و حرف لحظه ها را می فهمم ................................................. در آستانه فصلی سرد در محفل عزای آینه ها و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ و این غروب بارور شده از دانش سکوت چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان صبور سنگین سرگردان فرمان ایست داد!!! سلام ای شب معصوم من! من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم... و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست که همچنان که ترا میبوسند... در ذهن خود طناب دار ترا می بافند! سلام ای شب معصوم من! میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست چرا نگاه نکردم؟!؟ مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد... ............... من از کجا می آیم ؟ که این چنین به بوی شب آغشته ام؟.......... "فروغ فرخزاد"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:14 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صبوربانو سر دو راهیه تموم جاده ها گیر کرده بود و شک داشت!!!
به قسم آفاق سر مزار موقت خورشید .... به عشق حریص قطره به دریا به بوسه ی سایه روشن به لب پنجره شک داشت.... دنیا یه تیکه مه غبارآلوده.... و اجاق همه ی آرزوها کور شده........... صبوربانو مونده و یه دنیا مترسک که هرروز از تو آیینه براش شکلک در میارن!!! ............ دیگه از نازنین عاشقایی که تو قصه های بچگی قهرمانی میکردن خبری نیست... فقط چند تا سایه تو گیجگاه پریشون هوس پرسه میزنن... دیگه از نازنین عاشقا خبری نیست.
دیگه از آقای چشم عسلی هم خبری نیست.... یادش همیشه سبز!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 0:14 توسط نون.عین.گاف |
|
|
دستان کوچکی را میخواهم که مرا تکان دهند
برای بیدار شدن از خوابی سنگین .... .............. چقدر خوبست که چند خطی از شعرهای سهراب را حفظم!!! برای نوزاد آشفتهء ذهنم تسلی بخش است. درد دارم.................... دردی به قدمت بیست و هفت سالگی کاش رویای کوچکم درست از آب در بیاید.... و عصرهای جمعه دل انگیز شوند..... من عسل مردم چشمت را نمی بینم.... آیا پلک هایم سنگینند ای دوست......! ................... چقدر باید بنشینم و در کنج اتاق مدادهای رنگیم را بتراشم؟!؟ تا کی باید نوشته هایم بی طعم و بی بو مثل کدو تنبلهای باغچهء خیالی همسایه باشند....!!! عجب عطر دل انگیزی دارد الان .... برنج نارس روی اجاق! اینجا قلب کنده های نمور است.... کاش من دارکوب درختانش بودم..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 23:50 توسط نون.عین.گاف |
|
|
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست میدارم.
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده.... روشنی و شراب را .... آسمان بلند و کمان گشادهء پل پرنده ها و قوسو قزح را به من بده... ! ........... و راه آخرین را .......... در پرده ئی که میزنی مکرر کن!!! در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست میدارم. در آن دور دست بعید که رسالت اندامها پایان می پذیرد و شعله و شور تپش ها و خواهشها به تمامی فرو می نشیند... و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد...... چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر ... تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد....
در فراسوهای عشق تو را دوست میدارم.... در فراسوهای پرده و رنگ
در فراسوهای پیکرهایمان ...... با من وعده ء دیداری بده...! "احمد شاملو" |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت 20:32 توسط نون.عین.گاف |
|
|
"من" روی قاب چوبی پنجره نشسته بود و هیس نمناک باد و بوی علف تازه میخورد.... بارون قاصدک و پر کفتر از آسمون رو سر ماهی گلی می ریخت و همهمهء گنجیشکا فضای مرطوب باغو جادو کرده بود...!
......... یه شاپرک بالای سر هیزمای سوخته مرثیهء "یادت بخیر" میخوند و مسیر نگاه "من" به پشت کوه حیرت میرسید!!! - همون جا که تن خستهء "تو" سنگین سنگین .... توبرهء آرزوهای "من" رو به پشتش انداخته بود و پائین میومد- ...........ثانیه های حلزونی خودنمائی میکردن و مکث یه عادت...! جنبش خاطره ها رو مومیائی کرده بود............... با همهء این احوال هنوزم صدای "تو" رساتر از هر نجوائی به گوش "من" میرسید: - دیدی صبوربانو جان... بهت که گفتم خیلی زود دیر میشه!!! هی گوش نکردی........................... "من" سرشو مرتب تکون میداد و میگفت: - خیلی منتظر موندم....به شوق اینکه نی نیه نگات یه روز پلی بزنه به رنگین کمون رویاهام.......اما .... تو باغبونی رو خوب نمی دونستی و گل باز نشده رو زود هرس کردی!!! آقای "تو" بازم به حرمت بغض خانوم "من" سکوت میکنه!!! عسل چشماشو توی گلابدون میچکونه و عود دلتنگیاشو روشن میکنه......... حالا دیگه همهء دنیا عطر تنهایی میده........... این قصه تکراره....: از اون دم دمای صبح اول آدم و حوا......... تا شیرین............ تا فرهاد......... تا آخر دنیا!!! قصهء آقای چشم عسلی و صبور بانو ..... متبرک باد! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 22:8 توسط نون.عین.گاف |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
چراغی در دور دست بیابان با ستاره ای در آسمان رازونیاز میکرد. ابری سپید در انتهای جاده تنها بود و جاده به سوی افق روشن پیش میرفت . جای مهتاب خالی بود و نبضی نگران میزد....
|
|
RSS
|